|
یه روزی از همین روزا
زیر این سقف بلندو آبی خدا
وقتی دل کوچیک من گریه میکرد
وقتی تموم دنیاشو تورویاهاش زنده میکرد
وقتی دیگه توقصه هاش نشونی از امیدنبود
وقتی دیگه تورنگای مداد اون نشونی از آبی نبود
بااین همه خستگی ودل مردگی
بادستایی ضعیف وسرد
باتنی بی روح اماپراز درد
دستای اونوگرفتم !
تااومدم بهش بگم عزیزکم غصه نخور!
بغضی عجیب راه گلومو می فشرد
دردی غریب یادم آورد !
آره اون یادم آورد خیلی وقته خیلی چیزا نمیاد دیگه به یادم
خیلی وقته که غریبم با روح لطیف آدم !
دستای کوچیکشو توی دستام حس میکردم و ولی ....
یادم اومد که خودم تو ویرونی سرگردونم
یادم اومد که این دل داغونی که پیش رومه
همون دل تنهاو بی خونمونه!
یادم اومد این خودمم .... یادم اومد این خودمم...
این همون منم که روزی برق شادی تودلم غوغا میکرد
این همون منم که روزی غنچه ی محبتو با نگاهش وا میکرد !
این همون منم که روزی... اما چی شد؟!
یادم اومد که یه روزی سالها پیش
جلوی دلم واستادمو گفتم بهش تو حرف نزن !!
گفتم بهش که بیزارم از اون صدات
گفتم بهش نمیام دیگه پا به پات
حلقه ی اشکو که دیدم تو چشمای دلی غریب
سنگیوبی اعتنا بازم بهش میخندیدم
گفتم بهش گریه نکن که دیگه خامت نمیشم... چیزی نگو که دیگه رامت نمیشم
هیچی نگفت اما نگاش پراز حرف نگفته بود... پراز غمو پراز شکایتهای خفته بود
هرکاری کرد هرچیزی گفت از کنار اون گذشتم
اون موقع ها قدرتی بود تودستای مرده ی من... جراتی بود توچشمای بسته ی من
اما الان وقتی دیگه حتی جونی ندارم... دیگه چشمی ندارم واسه دیدن هرچی خوبیه!
این دل داغون من باهمون بغض غریب بازم نگاهم میکنه
دیگه چیزی نمیگه دیگه چیزی نمیخواد...
اما درد بی صدایی همه ی وجودمو زیر پاش له میکنه
دیگه هیچی ندارم... نه قدرتی که بااون خودمو راضی کنم !!
نه دلی که با صدای آرومش دردامو بگیره و اون منو راضی کنه !
ای خدا خسته شدم... یا منو با خودت ببر یا این دل شکسته رو....
نمیدونم این دل شکسته رو چی کار کنم ..........!!!
کاش میشد یکی بیاد بهم بگه کجا میشه یه دل شکسته رو
تو یه بازاری، دهی، شهری غریب ،يا فروختش !
يا يه جوري ، يه کسي طوري بندش بزنه که ديگه يادش نياد سالهاي دور
محبت هاي مرده و يه وجودي بي غرور ....
اي خدا خسته شدم يه کاري کن
بالامو چيدنو پربسته شدم يه کاري کن...
"bahar "
|