تبليغاتX
قایقی خواهم ساخت...!!
قایقی خواهم ساخت...!!

باز هم قلم شکسته ای می شود تمام تکیه گاه من!!!


درد غریبی است غریبی ...

غربت درد غریبی است ...

غربت یعنی در نگاه عزیزانت اثری از تو نباشد .... در یادشان خاطرت محو شود ...

غربت یعنی در میان جمع باشی و لبریز از حس تنهایی ...

غربت هنگامی است که برای آنان که روزی سنگ صبور ... رفیق راه ... هم درد بودی ... دیگر پشیزی ارزش نداشته باشی

غربت زمانی است که عزیزترین و صمیمی ترین دوستت چشم در چشم با تو سخن بگوید و حس کنی در

تمام سخنانش ردی از دروغ پیداست ...

درد غربت طاقت فرسات وقتی ببینی عزیزانت به دنبال بهانه ای هستند تا تو را از سر باز کنند ...

وقتی دیگر حس کنی تاریخ مصرفت تمام شده است ...

غربت درد غریبی است ... راحتی آدمی را از پای در می آورد ... به راحیتیه گفتن یک دروغ !!

 

"رها"


یکشنبه بیست و نهم خرداد 1390 |

 

مرگ احساس ...

تا کنون به اطرافت نگاهی انداخته ای؟؟ نه یک نگاه معمولی ... نگاهی عمیق ... نگاهی مملو از احساس ؟؟

پیرمرد خسته ی دست فروش را که تکیه بر دیوار زده و آهی در حسرت جوانی اش می کشد را دیده ای؟

مشارکت دو پرنده در ساخت آشیانه ای در فصل جفت گیریشان را دیده ای؟

به هنگام بارش برف سر به آسمان بلند کرده ای تا ببینی آسمان هم ، چون زمین با دانه های برف سفید شده؟

دیده ای طفلی ۱ ساله را که از خواب بیدار می شود و به دنبال مادرش میگردد و هنگامی که او را می یابد چقدر شیرین می خندد؟؟

چقدر به صداهای اطرافت توجه می کنی؟

صدای آواز کبوتر در وقت سحر ... صدای نسیم گرم تابستانی که در لابه لای شاخ و برگ درختان به دنبال 

راه فرار است ... صدای ریزش برگ ها در پاییز ... صدای پای مردی در خیابان در یک شب برفی ...

صدای برخورد نم نم باران با زمین ...

صدای سکوت در نوک قله ی کوه ...

چند بار در روز تلاش می کنی تا شاخه گلی را ببویی ؟؟ از عطرش مست شوی ؟؟

تا کنون غرق در بوی شکوفه های بهار نارنج گشته ای؟؟

شده است برای دل خودت هیزم جمع کنی... آتشی روشن کنی ... در کنارش بنشینی و از بوی چوب سوخته لذت ببری؟؟

چند بار در روز خندیدن از ته دل را تمرین می کنی؟؟

دست دخترک گل فروش سر چهارراه را با عشق فشرده ای ؟؟

با آغوشت دل انسانی را گرم کرده ای ؟؟

امید را به زندگی یک انسان دیگر اضافه کرده ای؟؟

خدا را با سوز دل صدا کرده ای؟؟

چه مدت است که جز صدای خودت چیزی نمی شنوی ؟؟ جز خودت چیزی را نمی بینی؟؟

چه مدت است که مرگ احساس را در خود حس میکنی ؟؟ 


پ.ن :مدتی است که سرمای مرگ را در احساسم حس می کنم ... دل که بمیرد احساس را هم با خود

دفن می کند ... می ماند این عقل لعنتی و یک مشت منطق و فلسفه ی پوچی که در نبود احساس

زندگی ات را به باتلاقی تبدیل می کند که ذره ذره در آن فرو می روی ...

تا زمانیکه که حتی نفست را هم از تو بگیرد ...

آری ... بی احساس روزی نفس کم می آوری .... !!!!

 


چهارشنبه هجدهم خرداد 1390 |

 

غم نامه 3

سلام عزیزکم ...

احوالت را می دانم ... دیگر نمی پرسم حالت چطور است ...

می دانم میخندی ... به گردش می روی ... خوشحالی ... غمی نداری ... خوش به حالت ...

حال من هم خوب است ... اما تو باور نکن ...

اگر می خواهی از چگونه گذراندن ایامم بدانی باید بگویم :

هی ...؟ می گذرد ... بی غم میگذرد ... با خنده های از ته دل می گذرد ... با حسی سرشار از آرامش می گذرد...

اما ... اما ... تو باور نکن ...

این ها را به همه می گویم و همه باور می کنند ... اما ... اما ... تویی که هیچ گاه برایم همچون همه نبودی ... اما ... تو باور نکن

عکست همدم این روزهای من است ... حرف هایی را که از گفتنش به تو ابا می ورزیدم به او میگویم ...

با همان لبخند شیرینش به همه ی حرف هایم گوش می دهد ... و حتی لحظه ای هم لبخندش محو نمی شود ...

شاید اصلا به همین خاطر است که از گفتن حرفهایم به او ترسی ندارم ...

چون نمی ترسم لبخندش با شنیدن حرف هایم از بین برود... اخم کند ... داد بزند ... و متهمم کند به دروغگویی !!

آری ... نمی ترسم که بگوید : بودنت برایم غیر قابل تحمل است ...

نمی ترسم که از من خسته شود ... خسته شود ... دل ببرد ... خسته شود و بودنم برایش غیر قابل تحمل شود ...

آری نمی ترسم و برایش بی واهمه حرف می زنم...

برایش می گویم که باید چندین کلمه را از زندگی ام حذف کنم ... چون دیگر بعد از رفتنت معنایی ندارند...

دوستت دارم ... جان دلم ... همه کس و کارم ... همه ی زندگی ام ... نفسم ...امیدم ...عزیز جانم ...

و همه و همه ی کلماتی که دلیل گفتنش تو بودی !!

برایش می گویم که دلم بد شکست ...

برایش می گویم سر انجام نادیده گرفته شدن همه مهر و محبتت به کسی که همه ی زندگی ات است می شود یک دل شکسته ...

برایش می گویم که دلم شکست ... بد شکست ... وقتی دیدم بی من خوشی ... وقتی دیدم که راست میگویی که برایت غیر قابل تحمل ام ...

دلم له شد ...

آنقدر له شد و سکوت کرد و له شد تا مرگ غصه هایش را از یادش برد ...

برایش می گویم که دلم مرده است... برایش می گویم اکنون بی دل راحت تر زندگی می کنم ...

بی غم راحت ترم ... بی احساس .. بی نفس ...

بیچاره باور کرد ...

اما ... اما ...

تو باور نکن ... تو باور نکن ...

قربان تو ؛

              دل شکسته ترین قلم شکسته !!


یکشنبه هشتم خرداد 1390 |

 

حلوا خوران ...

امروز مراسم حلوا خوران است ...

آری ... تو نیز دعوتی ...

دعوتی تا حلوای دلِ مرده ام را بخوری ...

دست پخت خودت است ...

فاتحه یادن نرود ...

نوش جانت ، جان دلم ...

 


پنجشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1390 |

 

تولدت مبارک ...!

 

بیست و پنجمین میلاد زندگی ات مبارک جان دلم ...

کاش بودی و می دانستی حال و روز این دل بیچاره را ... دلی که نمی داند به خاطر میلاد عزیزش

بخندد ... یا از درد فراقش بگرید ...

کاش بودی ... کاش بودی و میلادت را با یک بوسه تبریک میگفتم ...

کاش بودی ...

 


یکشنبه هجدهم اردیبهشت 1390 |

 

آخر این خنده های تلخ می کشد مرا ...

گر ز درد فراق نمیرم روزی            درد این خنده های تلخ می کشد مرا

گر ز بار غم نمیرم روزی                درد این سکوت سرد می کشد مرا

گر زداغ رفتنت نمیرم روزی           درد این شکسته دل می کشد مرا

گر ز سنگیه دلت نمیرم روزی        درد این خاطرات مانده ات می کشد مرا


سه شنبه سیزدهم اردیبهشت 1390 |

 

غم نامه 2

سلام بر عزیز به دل نشسته ام ...

دوباره دل تنگت شدم و دست به قلم شکسته ام بردم ... تا شاید مرهم این دل بی جانم باشد ...

این روزها جز این قلم و این کاغذ کسی محرمم نیست .. محرم من تو بودی که  ...... !

بگذار اندکی از این ایام بگویم برایت ... بگویم از روزهایی که هرکس می آید و زخمی به دل می نشاند و

می رود ...

از این روزهایی که دگر دل ... دل نیست !!

بگویم از عزیزانی که به قصد آرام کردن این دل بی قرار ناخواسته و ندانسته زخم می زنند ...

عزیزانی که می گویند به تو عادت کرده ام ...و زمان ... این معجزه بزرگ عادتت را از سرم بیرون می کند ...

عزیزانی که از آوردن جانشینی به جای تو برای دلم می گویند ...

عزیزانی که نمی دانند که من دوست داشتن را ورای عادت و حتی ورای عشق می دانم ...

عزیزانی که نمی دانند من تو را دوست دارم ... و نه عادت کرده ام نه عاشق شده ام ...

عزیزانی که نمی دانند من دل دادگی را ورای دلبستگی می دانم ...

عزیزانی که نمی دانند من به تو دل داده ام ... دل زکف داده ام ...

عزیزانی که نمی دانند که من نشاندن جز تویی را بر دلم خیانت می دانم ...

نه به تو !! نه به خودم !! خیانت به این دل پاره پاره ام می دانم ...!!

عزیزانی که نمی دانند زمان ... این معجزه ی بزرگ ... برای کسی کار ساز است که امیدی برای دیدن

یارش ندارد ... نمیدانند که امید بر هر تصمیمی غلبه می کند ...

عزیزانی که نمی دانند و ندانسته امیدم را به سخره می گیرند و خطابش می کنند امید واهی !!

عزیزانی که نمی دانند نوشتن این نامه زیر باران آسمان که به وصال باران چشمهایم می رسد ...

به خاطر چیست ؟؟ به خاطر کیست ؟؟

عزیزانی که ....

نکند !! نکند تو هم به جرگه ی این عزیزانم پیوسته باشی عزیزترینم ؟؟ نکند !!

آن وقت است که می شکنم ... آن وقت است که این دل می میرد ...

دوستت دارم عزیزترینم ...

قربان تو ؛

              دل شکسته ترین قلم شکسته !!


چهارشنبه هفتم اردیبهشت 1390 |

 

غم نامه 1

سلام عزیزکم ...

حالت خوب است؟؟ خوب است می دانم ...!

دورادور سراغ احوالت را می گیرم ... می دانم هرچه که هست بی من بهتری !!

می دانم این اواخر آنقدر مایه ی عذابت بودم که اکنون بی من نفس راحتی می کشی ...

یا شاید راحت تر نفس می کشی !!

سراغ حال مرا نگیر ... چون دگر حالی نمانده !!

داشتم نماز می خواندم با یادت ... به یاد آن نمازی که باهم ولی دور ازهم ، برای هم خواندیم افتادم ...

اولین نمازم با دلی شکسته بود آن نماز ...

این روزها همه ی نمازهایم با دل شکستگیست ...!

دعایت را دریغم مکن !!

گرچه نیستی ولی یادت هست ... در تک تک ثانیه هایم جریان داری جان دلم !!

دلم بی قرار است ...

دلم بی قرار است ...

قربان تو ؛ 

                    دل شکسته ترین قلم شکسته !!


یکشنبه چهارم اردیبهشت 1390 |

 

حقت این است !!

 

ای دل ساده بکش درد ، که حقت این است !!

از زمانه بشو دل سرد ، که حقت این است !!

هرچه گفتم مشو عاشق ... نشنیدی حالا ...

همچو پاییز بشو زرد ، که حقت این است !!

دیدی آخر دم مردانه به جز لاف نبود ...

بکش از مردم نامرد که حقت این است !!

آن چه بر عاشق دل خسته روا دانستی ...

فلک آخر سرت آورد ، که حقت این است !!

 


جمعه دوم اردیبهشت 1390 |

 

کابوس این هفته های من ...

اولین هفته ی بی من چگونه گذشت ؟؟ بر تو ؟؟ بر آن دل نازک تو ؟؟

با خاطراتم چه کردی ؟؟ توانستی خاکشان کنی ؟؟

اولین هفته ی بی تو بر من نگذشت ... چون هنوز در همان لحظات قبل از جدایی سیر میکنم ...

با یادت می خندم ... می گریم ... و درست در اوج یک لحظه ی ناب بوسیدن به خود می آیم و میبینم

عزیزترینم عزم سفر کرد و رفت ...!

اولین هفته ی بی تو بر من با یک درد که احساس میکنم همیشگی باشد گذشت ...

دردی که در جمع پنهانش می کنم و در تنهایی خود تنها به دوشش می کشم ...

دعای هر شب من دیدن تو در خواب است ... چیدن بوسه ای از لبانت ...

کشیدنت در آغوشم ... آغوشی که بی ارزش دانستی اش ...

اولین هفته ی بی تو بر من تنها با یک دعا گذشت ...

دعایی برای برگشتنت ...!

آری ...

اولین هفته ی بی تو بودن برای من با رویای با تو بودن ، با درد ، با اشک ، با خواب تو را دیدن ، و با تنهایی گذشت ...

می دانم و بدان که از این به بعد تمام هفته های بی تو بودنم همین گونه می گذرند ...

راستی !! اولین هفته بی من چگونه گذشت ؟؟ بر تو ؟؟ بر آن دل نازک تو ؟؟


پنجشنبه یکم اردیبهشت 1390 |

 

یعنی تمام شد آن همه دوست داشتن؟؟

یعنی تمام شد ؟؟ آن همه خاطره ... آن همه لبخند ... آن همه دوست داشتن ؟؟؟

یعنی به یک چشم به هم زدن تمام شد؟؟

به راحتیه گفتن یک خداحافظ تمام شد ؟؟

باورش سخت است جان دلم ...

راحتیه رفتنت برایم سخت است باورش ... راحتیه دل کندنت از آن همه خاطره برایم سخت است باورش ...

چگونه فراموش کنم گرمی دستانت را ؟؟

مهربانی آغوشت را ؟؟

چگونه پا بگذارم بر روی آن همه زیبابی که در چشمان زیبایت دیدم ؟؟

تاب و توانم رفته جان دلم !!

دلم خون شده ...

گفتی: دل نبند ... گفتم: چشم !! ... گفتی: احساست را نادیده بگیر ... گفتم : چشم !!

گفتی: طاقت بیار جدایی را ... می گویم : نمی توانم !! این جدایی در توان من نیست عزیزکم !!

حتی گذر زمان هم مرهم این درد فراغ نیست ........

تو را نمی دانم !! تویی که .............. ! نه !! تو را نمی دانم ...

تو دل نبستی ؟ خوش به حالت ... احساست را ندیدی ؟ خوش به حالت ...

تو رفتی ؟؟ خوش به حالت ...

تو بودنم را به فراموشی بسپار ... خاطراتم را خاک کن ...

تو فراموشم کن ... فارغ از مردن این دل فراموشم کن ... فارغ از ذره ذره سوختنم فراموشم کن ...

تو زندگی را زندگی کن ... 

اما نخواه فراموشت کنم ...

از امروز به دوش کشیدن خاطراتت زندگی من است ...

تو زندگی را زندگی کن ...

تو زندگی را بی من زندگی کن ...

تو زندگی را بی نام و نشانی از من زندگی کن ...



سه شنبه سی ام فروردین 1390 |

 

بار جدایی ...

محبوب من چشمات به من میگن ، روز جدایی خیلی نزدیکه ...

میری نمی دونی که دور از تو ، دنیام چقدر غمگین و تاریکه ...

دنیای من تاریک و غمگینه ، بار جدایی خیلی سنگینه ...

هر کس که از حالم خبر داره ، از شونه هام این بارو برداره ...


یکشنبه بیست و هشتم فروردین 1390 |

 

نخواستم ...

نخواستم با غم بسازی ... نخواستم هیچی نگی

نخواستم درد دلتو ... دیگه با هیشکی نگی

آخه عشق اجباری نیست ... تو زندون من نمون

حالا که فکر رفتنی ... دیگه از موندن نخون

تا دیدم میخوای بری ... دلم راتو سد نکرد

برو فردام مال تو ... دیگه اینجا بر نگرد !!

بدون من بعد من ... دلتو هرجا جا نذار

غم با من بودنو ... تو من بعد یادت نیار

اگه شونت تکیه گامه ... پس چرا من تنها شدم ؟

چرا هر لحظه ام همیشه ... منم تنها با خودم ؟

یه تصویر از عکس چشمات ... روی دیوار دلم

چقدر قصه ام خنده داره ... چقدر بیکاره دلم

تا دیدم میخوای بری ... دلم راتو سد نکرد

برو فردام مال تو ... دیگه اینجا بر نگرد !!

بدون من بعد من ... دلتو هرجا جا نذار

غم با من بودنو ... تو من بعد یادت نیار

اگه شونت تکیه گامه ... چرا من تنها شدم ؟

چرا هر لحظه ام همیشه ... منم تنها با خودم ؟

 


پنجشنبه بیست و پنجم فروردین 1390 |

 

داستانک !!

از روزی که به دنیا اومد همیشه یه حس عجیبی همراهش بود، حس عجیب تنهایی !

وقتی یه کم بزرگتر شد و فهمید که دور و برش چه خبره ، خودشو تو یه جعبه ی کوچیک پیدا کرد ، یه جعبه پر از تاریکی ...

روزها و ماه ها و سالها گذشت و اون تمام این لحظات رو با همون حس عجبیت تنهایی ! توی اون دنیای تاریک گذروند ...

با خودش فکر میکرد که آخه این چه قسمت شومیه که داره ، چرا هیچ کس پیدا نمیشه که اونو از این تاریکی نجات بده ...

دیگه خسته شده بود ...

با خودش گفت که باید یه کاری کنه ... با نشستن تو کنج جعبه و لعنت فرستادن به بخت شومش هیچ چیزی درست نمیشه...

از جاش بلند شد... خودشو به درو دیواره جعبه کوبوند.اونقدر بالا و پایین پرید و جعبه رو تکون داد تا اینکه حس کرد جعبه داره از یه جای خیلی بلندی سقوط میکنه...

بووووم!!...

بی هوش شد ...

چند ساعت بعد ، یه حس لذت بخشیو روی صورتش احساس کرد...

حس نوازش ... چشماشو باز کرد، دید خودش یا یکی خیلی شبیه خودش داره صورتشو نوازش میکنه...

برای اولین بار توی زندگیش خندید...بلند شد...

بالاخره فهمید تو تموم این سالها، توی اون تاریکی مطلق ،توی اون جعبه ی کوچیک و تنگ ، یکی مثل خودش ، با همون حس عجیب تنهایی! ، کنارش بوده ...

یه لنگه کفش دیگه...

حالا اگه برای سالیان سال توی اون جعبه و اون تاریکی زندگی کنه دیگه هیج غصه ای نداره... دیگه اون حس عجیب تنهایی ! باهاش نیست ...

چون الان امید داشتن یه جفت ، یه همراه ، یه هم مسیر ، زندگی رو براش شیرین کرده...

"رها"

 


سه شنبه بیست و سوم فروردین 1390 |

 

حرف دل با تو بگویم ...!

 

می خواستم شعری بسرایم برای نگاه زیبایت ... اما راستش را بخواهی قافیه کم آوردم ...

کلمه یاری ام نکرد تا توصیفت کنم ...

تا بگویم از بودنت ...

از خواستنت ...

از دوست داشتنت ...

می خواستم شعری بسرایم برای تو که امید زندگی ام هستی !!

هیچ قالبی به ذهنم نیامد ... نه مثنوی ... نه غزل ... هیچ چیز ...!

خواستم حرفهایم را بی قافیه بگویم ... خواستم گفته هایم محصور قالب نباشد ... رها باشد از

بند شعر ...

تا که شد نثر .... !!

بارها گفتی تا از حرف دل بگویم برایت ...

حال که می خواهم حرفی بزنم زبانم بند آمده ... نمی دانم چه بگویم ... اشکهای پی در پی

امانم نمی دهند ...

خواستم بگویم دل ز کف داده ام ... نشد !!

از کجا بگویم ؟؟

بگذار از ابتدای بودنت بگویم...

بگویم از تویی که آمدی و جان دادی به قلبم ...

از تویی که نفس دوباره به من بخشیدی...

از تویی که آمدی و امید زندگانی ام شدی ...

از تویی که نوازشت خستگی را از تن خسته ام زدود ...

می خواهم از تو بگویم ...

اما ... اما ... نمی دانم ...

شاید دیر است ...

جدایی نزدیک است ...

و باز هم درد فراغ ... چراغ راهم کم سو شده امید من !!

فکر دوری از دستانت تنم را می لرزاند ...

گفتی فرشته ام ... آمده ام تا نجاتت دهم از تباهی ... از سیاهی ...

گفتم انسانم ... از نسل آدم ... آدمی که آلوده به گناه از بهشت رانده شد ...

باز هم گفتی فرشته ام ...

باشد من فرشته ام ...

فرشته ها احساس ندارند ؟؟

جدایی سخت است جان دلم ...!

ولی تو بخند ... فقط خنده ات را می خواهم ...

می روم تا بخندی ... ماندنم اسیرت می کند ...

تو باید رها باشی از هر بندی ...

ماندنم جز غم برایت ندارد ...

می روم تا در ذهن و قلبت همان فرشته ی معصوم بمانم ...

نمی خواهم با ماندنم قلبت را از کینه و نفرت پر کنم ...

می خواهم در نگاهت معصوم بمانم ...

پس می روم !!

با کوله باری از احساس مرده می روم ...

احساسی که از تو پنهانش کردم ... احساسی که در خود کشتمش ...

تا شاید در قلبت زنده بمانم ... شاید ... شاید ... !!

جدایی سخت است جان دلم !!

فرشته ات احساس داشت ...

جدایی سخت است جان دلم !!

 


" تحمل میکنم به هر سختی ... به شرطی بشنوم شاد و خوشبختی "

 


جمعه بیست و دوم بهمن 1389 |

 

خسته دل...!

 

بعد از تو هیچ کس نفهمید که خسته ام ...

بعد از تو هیچ کس نفهمید شکسته ام ...

بعد از تو هیچ کس چشم به راه من نبود ...

بعد از تو هیچ کس دل بسته ام نبود ...

 

"رها"


سه شنبه پنجم بهمن 1389 |

 

کاش می شد....!

کاش می شد به دلم میگفتم:

اینکه مردم میگویند : (که این دنیا دو روز است و همین ) نیست چنین...

دنیا نه دو روز است نه سه رو ...

این من انسانم که دو روز گیره دنیا هستم...

اما...

دنیا ... دنیاست...

تا ابد...تا بینهایت دنیاست...

کاش می شد به دلم میگفتم :

اینکه مردم میگویند: (هرکه بامش بیش برفش بیشتر) نیست چنین ...

بام خواه باشد یا نباشد ... برف که باشد ... این زمین است میزبان...

میزبانی مهربان...

این زمین میزبان گر نباشد...برف مهمان هم نباشد...

خواه بام باشد یا نباشد...

کاش می شد به دلم میگفتم :

اینکه مردم میگویند: (قطره قطره جمع گردد وانگهی دریا شود) نیست چنین...

این بیکران دریا... گر نباشد قطره هم نیست....

قطره جز است و دریا کل الوجود...  چون خدا و بنده اش

دریا وجودش واجب است تا شود باران ...

باران قطره است...

چیست فرجام این قطره؟؟

آری...پیوستن به دریا ...

چون خدا و بنده اش...

 

"رها"


جمعه سوم دی 1389 |

 

یا علی

 

 

اومدم بگم عیدتون مبارک

پاشید بیاید دیدنم عیدی بدم بهتون

چه عیده خوبیه  به به


پنجشنبه چهارم آذر 1389 |

 

گاهی ...

دلم گاهی چنان خواستار آغوش تو میشود که پروانه های خیال را پر میدهم و در بوستان یاد تو به پرواز در می آورم...

گاهی چنان برای نیم نگاهی از تو دلتنگ میشم که درد مبهمی سراسر این تن خسته را می پوشاند...و پوششی میشود ابریشمی در خیالم برای این تن خسته...

دلم گاهی چنان دلگیر می شود از نبودنت که زمین و زمان را به هم می دوزم...و همه دنیایم در اتاقی سرد و کوچک خلاصه می شود...

دلم گاهی چنان خسته می شود از دوری ات که بغض کهنه را می شکنم و با خود می گویم...نه !! ...با تو می گویم ...

خدایا !!!

نیم نگاهی ... دست نوازشی ... مرهمی ... چرا نمی نمایی بر این دل خسته ام؟؟

گاهی صدا میزنیش اما خبری نیست که نیست ...!

گاهی هوای دلت می طلبش اما نظری نیست که نیست...!

گاهی چنان اسیر صدایی که صدایش گم است...!

گاهی چنان اسیر هوایی که نگاهش گم است...!

 

"رها"


پنجشنبه بیست و دوم مهر 1389 |

 

يه کاري کن!

یه روزی از همین روزا

زیر این سقف بلندو آبی خدا

وقتی دل کوچیک من گریه میکرد

وقتی تموم دنیاشو تورویاهاش زنده میکرد

وقتی دیگه توقصه هاش نشونی از امیدنبود

وقتی دیگه تورنگای مداد اون نشونی از آبی نبود

بااین همه خستگی ودل مردگی

بادستایی ضعیف وسرد

باتنی بی روح اماپراز درد

دستای اونوگرفتم !

تااومدم بهش بگم عزیزکم غصه نخور!

بغضی عجیب راه گلومو می فشرد

دردی غریب یادم آورد !

آره اون یادم آورد خیلی وقته خیلی چیزا نمیاد دیگه به یادم

خیلی وقته که غریبم با روح لطیف آدم !

دستای کوچیکشو توی دستام حس میکردم و ولی ....

یادم اومد که خودم تو ویرونی سرگردونم

یادم اومد که این دل داغونی که پیش رومه

همون دل تنهاو بی خونمونه!

یادم اومد این خودمم .... یادم اومد این خودمم...

این همون منم که روزی برق شادی تودلم غوغا میکرد

این همون منم که روزی غنچه ی محبتو با نگاهش وا میکرد !

این همون منم که روزی... اما چی شد؟!

یادم اومد که یه روزی سالها پیش

جلوی دلم واستادمو گفتم بهش تو حرف نزن !!

گفتم بهش که بیزارم از اون صدات

گفتم بهش نمیام دیگه پا به پات

حلقه ی اشکو که دیدم تو چشمای دلی غریب

سنگیوبی اعتنا بازم بهش میخندیدم

گفتم بهش گریه نکن که دیگه خامت نمیشم... چیزی نگو که دیگه رامت نمیشم

هیچی نگفت اما نگاش پراز حرف نگفته بود... پراز غمو پراز شکایتهای خفته بود

هرکاری کرد هرچیزی گفت از کنار اون گذشتم

اون موقع ها قدرتی بود تودستای مرده ی من... جراتی بود توچشمای بسته ی من

اما الان وقتی دیگه حتی جونی ندارم... دیگه چشمی ندارم واسه دیدن هرچی خوبیه!

این دل داغون من باهمون بغض غریب بازم نگاهم میکنه

دیگه چیزی نمیگه دیگه چیزی نمیخواد...

اما درد بی صدایی همه ی وجودمو زیر پاش له میکنه

دیگه هیچی ندارم... نه قدرتی که بااون خودمو راضی کنم !!

نه دلی که با صدای آرومش دردامو بگیره و اون منو راضی کنه !

ای خدا خسته شدم... یا منو با خودت ببر یا این دل شکسته رو....

نمیدونم این دل شکسته رو چی کار کنم ..........!!!

کاش میشد یکی بیاد بهم بگه کجا میشه یه دل شکسته رو

تو یه بازاری، دهی، شهری غریب ،يا فروختش !

يا يه جوري ، يه کسي طوري بندش بزنه که ديگه يادش نياد سالهاي دور

محبت هاي مرده و يه وجودي بي غرور ....

اي خدا خسته شدم يه کاري کن

بالامو چيدنو پربسته شدم يه کاري کن...

 

"bahar "

 


شنبه دهم مهر 1389 |

 


میخواستم بگویم که کیستم...دیدم نگویم بهتر است...چه سود؟؟! آن کس که نمی ماند همان بهتر که نشناسد مرا...و آن کس که می ماند، خود خواهد شناخت مرا !!
si_raha@yahoo.com

 

غم نامه ها
دل نوشته ها
شعر و ادب
طنز روز
یادواره ها

 

قلم شکسته
بهار
رها
یاس

 

خرداد 1390
اردیبهشت 1390
فروردین 1390
بهمن 1389
دی 1389
آذر 1389
مهر 1389
شهریور 1389
مرداد 1389

 

درد غریبی است غریبی ...
مرگ احساس ...
غم نامه 3
حلوا خوران ...
تولدت مبارک ...!
آخر این خنده های تلخ می کشد مرا ...
غم نامه 2
غم نامه 1
حقت این است !!
کابوس این هفته های من ...

 

بنده دلشکسته خدا
نـفـس آشــنــا
یادداشت های تلخ
گلبرگ سرخ
کویر
برمودا
زیباترین خواندنیها
کلبه دوست اینجاست
سیب زمینی خورها
کویر یخ
سکوت باران
سخن دوست
صدای سکوت
پسر فردا
شب شعر
من بی تو
زخمی از آوار پاییز
من بی تو هیچم
رقص سکوت
چترزاد
برای نگاهت ...
سنگواره ها
بانو باران
پل دوستی
فیلم شناسی
امین (ساعد) عزیز
++نگاه مثبت به زندگی++
محسن نامبر2
sweetdream
شیدا
خدایا تو دقیقا کجایی ؟!
تو به من خندیدی ...!
نازنین دختری از تایلند

 

 

RSS 2.0